محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

69

مجمع الانساب ( فارسى )

او را از « حيّى » آفريد ، يعنى از پهلوى آدم آفريد . و آدم زنده بود ، نه چون آدم كه از گل مرده‌اى آفريد . و چون آدم از خواب اندر آمد ، حوّا را ديد و گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « من جفت توام ، پروردگار مرا از براى تو آفريد تا با من بيارامى . » پس آدم و حوّا هر دو را به بهشت فرستاد « وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ . » « 1 » و چون اللّه تعالى ، آدم را به بهشت مىفرستاد گفت : « يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى . » « 2 » يا آدم ، ابليس دشمن تو و دشمن زن تو است ، نگر تا شما را از بهشت بيرون نكند ؛ كه بدبخت شويد . و گفت از نعمتهاى بهشت مىخوريد هرچه خواهيد « وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ » « 3 » و نزديك درخت گندم مشويد . و آدم ، پانصد سال اين جهانى در بهشت بود و اين پانصد سال ، نيم روز آن جهانى است . و گويند آن روز آدينه بود كه آدم وقت پيشين به بهشت رفت و پسين‌گاه بيرون آمد و وقت آفتاب زرد ، توبهء او قبول شد . از اين سبب گويند در روز جمعه ساعتى است كه اگر كسى دعا كند قبول شود و آن وقت آفتاب زرد روز جمعه است . اخراج آدم ( ع ) از بهشت و سبب بيرون كردن آدم را از بهشت آن بود كه ابليس خواست كه او را نكايتى رساند و نمىتوانست ، زيرا كه راه ابليس در بهشت نبود . و ابليس با مار دوستى داشت ، و مار يكى بود از دربانان بهشت . پس ابليس ، مار را گفت كه مرا به بهشت بر . مار گفت : نتوانم ، كه ملائكه بدانند . پس مار دهان باز كرد و ابليس به دهان مار اندر شد و او را به بهشت برد . ابليس بيامد و آدم را بپرسيد و گفت : « حال تو چون است . » آدم شكر خداى كرد و گفت : « مرا خوش است . » ابليس گفت : « اين درخت كه خداى تعالى گفت كه مخوريد ، اين را درخت جاويد گويند ، هركس كه از آن بخورد جاودانه در بهشت بماند » و سوگند خورد كه من شما را نصيحت مىكنم . آدم گفت : « من از فرمان خداى دست برندارم » اما حوّا نرم شد و گندم بخورد و او را هيچ زيان نداشت ، از جهت آن‌كه عهد خداى بر آدم بود . حوّا آدم را گفت : « من خوردم ، تو نيز بخور كه زيانى نمىدهد . » آدم گفت : « نخورم . » ابليس

--> ( 1 ) . سورهء « اعراف » ، آيهء 19 . ( 2 ) . سورهء « طه » ، آيهء 117 . ( 3 ) . سورهء « بقره » ، آيهء 35 ، سورهء « اعراف » ، آيهء 21 .